تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 282

مساهمون:

ص٢٨٢

و له

چه غم ار خاطر رندان به جهان ناشاد است * باده‌خور باده كه بنياد جهان بر باد است اين غم دين خورد و آن غم دنيا ليكن * عارف آن است كه از هر دوجهان آزاد است
* * *
غير من كاين غم زبانم بسته است * هركسى از درد دل در گفت‌وگوست هركه بينى جست‌وجويى مىكند * وانكه من خواهم برون از جست‌وجوست
* * *
هركسى را آرزويى در دل است * آنكه من دانم برون از آرزوست بس‌كه توحيد اندرو مستغرق است * گر ببينى اوست يار و يار اوست گر شكافى جمله سرتاپاى او * دوست بينى دوست بينى دوست دوست

غزليات

نه وصل روى خويش مىدهد دست * نه رخت از خاك كويش مىتوان بست بسى كردم حذر از چشم مستش * به آخر چشم آخربين من بست رفيقان دست برداريد از من * نمىدارم من از دامان او دست ز اول سرنوشت من چنين رفت * نشايد از قضاى آسمان رست اميد مهر پاى صبر ببريد * بلاى عشق دست عقل بشكست نخواهد رست توحيد از تف عشق * كه اين آتش به جانش هست تا هست
* * *
به كوى عاشقى آن دم سفر توانى كرد * كه ترك دين و دل‌وجان و سر توانى كرد گرم به تيغ جفا مىكشى دلم شاد است * كه باز زنده‌ام ار يك نظر توانى كرد
* * *
داند آن كس كه دلى دارد و يارى دارد * كه چه‌ها اين دل من در غم جانانه كشيد همچو من هيچ‌كسى را دل ديوانه مباد * هركسى هرچه كشيد از دل ديوانه كشيد