تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 280

مساهمون:

ص٢٨٠
تا به تو آشنا شدم دستخوش عنا شدم * از همه‌كس جدا شدم تا برسم به‌سوى تو
* * *
تيغم اگر كشى به سر مىكشم از تو اى پسر * تا به كه خو كنم اگر خو نكنم به خوى تو تيغ بكش كه سر نهم دل به جفات برنهم * سر به كدام در نهم گر ننهم به كوى تو
* * *
هرچه به ما بلا رسد از دل ما به ما رسد * تا كه به دل چها رسد در سر عشق روى تو داد ز ابتلاى دل تا چه كنم به جاى دل * كاش زنم به پاى دل سلسله‌يى ز موى تو گر ز پس هلاك من برگذرى به خاك من * اين تن دردناك من زنده شود به بوى تو
* * *
جور تو شد برون ز حد زين سپس اين‌چنين مكن * هرچه ز دست آمدت كردى و بعد ازين مكن باده بده كه گويمت من كه‌ام و چه كار من * رندم و لاابالىام باده‌كشى شعار من گشته ز مى سرشت من مستى سرنوشت من * دير مغان بهشت من حور بهشت يار من نيست مرا ز بيش‌وكم غير دلى رهين غم * وان دل‌خسته نيز هم نيست به اختيار من عاشق و مست و مىزده مأمن من به ميكده * بر سر عاشقى شده يكسره روزگار من شب همه‌شب به مى كشى شام و سحر به بيهشى * كار كسى به دل‌خوشى نيست چنين كه كار من غم نخورم ز كار كس دل ندهم به يار كس * من به جهان نه بار كس كس به جهان نه بار من تا كه ز خود خبر شدم نيست ز خود خبر مرا * نيست به غير عاشقى مشغلهء دگر مرا
* * *