از لاله بپرسيد كه او را چه فتاده است * شب تا به سحر بر سر يك پاى ستاده است
گويى بتكى سبزهئكى لاغر و ساده است * بر سر قدحى پر ز مى سرخ نهاده است
يك نافهاش از مشك در آن ساغر باده است * وز نافهء مشكش دوسه موى است به ديدار
نرگس نگر و آن تن باريك چو مويش * وان چشم گشاده به تماشا ز دو سويش
شش كرده به گرد دهن غاليهبويش * يكلقمه فروبرده و بگرفته گلويش
راه نفسش بسته و زرد آمده رويش * زان است كه پيوسته بود لاغر و بيمار
بنگر به بنفشه كه ستاده به لب جو * دزدى است كه دزديده دوسه دانهء لؤلؤ
بنهفته دوسه دانهء لؤلؤ به بن مو * وانگاه گره برزده بر طرهء گيسو
سر پيش ره افكنده چو دزدان سيهرو * تا كس بهسوى او نبرد ظن به چنين كار
خيرى چو يكى طوطى منقار بريده است * كاندر گلويش خون فسرده بدويده است
بر جاى زبانش ستخوانى دو دميده است * وز راه يكى شبپرهء زرد رسيده است
بشتافته وندر گلوى او بخزيده است * چسبيده به خون پايش و درمانده نگونسار
آورد صبا مژده سوى بادهپرستان * از آمدن و رفتن نوروز و زمستان
زين پس نتوان بودن در كنج شبستان * اى خادم مستان قدمى نه سوى بستان
وارسته كن مجلسكى در خور مستان * از نقل و مى و مجمره و چنگ و نى و تار
آراسته كن بزمى زان گونه كه دانى * وانگاه چو آراسته شد گر بتوانى
زى خانهء خمار روان شو به نهانى * وز من ببر اين خرقهء پشمين به نهانى
آهسته بگو پير مغان را كه فلانى * اين خرقه فرستاده به رهن مى خلار
بستان مى و در جيب نه و خرقه به بر كن * با كس نه سخنگوى و كسى را نه خبر كن
آهسته به هر كوچه و بازار گذر كن * هرجا گذرى از چپ و از راست نظر كن
زنهار ز نوشيدن آن باده حذر كن * تا خلق تو را مست نبينند به بازار
اى دردكشان بادهء خلار بياريد * بسيار طرب بايد بسيار بياريد
يك شيشه نخواهيم به خروار بياريد * در خانه اگر نيست ز بازار بياريد
يكبار چو خورديم دگر بار بياريد * بىباده در اين فصل نشستن نبود كار
خيزيد و به كار طرب و عيش بكوشيد * نوشيد مى و كف بزنيد و بخروشيد
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 278
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٧٨