حجرهاى هم مار در آن خفته هم عقرب به راه * مار او ايمن ز عقرب عقربش سالم ز مار
بوالعجب چنگى كه از يك زخمه كاو را برزنند * خويشتن بىزخمه برخواند به يك ليل و نهار
گر به زنجيرش نهى يكدم نمىماند ز راه * ور به شمشيرش زنى يكدم نمىافتد ز كار
جادويى زينسان كه ديده روز شب اندر روش * چون نكوبينى به يك جا دايما او را قرار
همچو يوسف راستگوى و پاى او دايم به بند * همچو عيسى پاكزاد و جاى او دايم به دار
در شكايت از درد دندان
بدين مثابه كه من دستگير دندانم * ز درد دندان آخر به لب رسد جانم
دريغ دور جوانى و روزگار شباب * كه سال و مه به سر آمد به درد دندانم
مرا به روز جوانى چو روزگار اين است * به كار پيرى خود سخت مانده حيرانم
سى و دو دشمن خونخوار در سراى منند * كه روز و شب به كمينند از پى جانم
دو صف كشيده و پيوسته مىزنند به هم * در اين ميانه گرفتار درد ايشانم
مگر كه مرگ رسد تا ز مرگ جان ببرم * و گر چنين گذرد زندگى است زندانم
مرا به قهر تو گويى سوى شكنجه كشند * اگر به مهر بخوانند بر سر خوانم
به كام من شده دندان سياه چون انگشت * ز بس گذشته بر آن آه آتش افشانم
دهان چو كورهء حداد شد ز آتش دل * عجب مدار چو بينى سياه دندانم
ز بسكه بر سر دندان كشيدهام تيمار * گه نوشتن از شكل سين هراسانم
عجب كه رحمت يزدان به جان من نرسد * بدين صفت كه چو ايوب اسير كرمانم
اگر هزار عذابم كند ببايد شكر * چرا كه مستحق صدهزار چندانم