تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
حجره‌اى هم مار در آن خفته هم عقرب به راه * مار او ايمن ز عقرب عقربش سالم ز مار بوالعجب چنگى كه از يك زخمه كاو را برزنند * خويشتن بىزخمه برخواند به يك ليل و نهار گر به زنجيرش نهى يك‌دم نمىماند ز راه * ور به شمشيرش زنى يك‌دم نمىافتد ز كار جادويى زين‌سان كه ديده روز شب اندر روش * چون نكوبينى به يك جا دايما او را قرار همچو يوسف راست‌گوى و پاى او دايم به بند * همچو عيسى پاكزاد و جاى او دايم به دار

در شكايت از درد دندان

بدين مثابه كه من دستگير دندانم * ز درد دندان آخر به لب رسد جانم دريغ دور جوانى و روزگار شباب * كه سال و مه به سر آمد به درد دندانم مرا به روز جوانى چو روزگار اين است * به كار پيرى خود سخت مانده حيرانم سى و دو دشمن خونخوار در سراى منند * كه روز و شب به كمينند از پى جانم دو صف كشيده و پيوسته مىزنند به هم * در اين ميانه گرفتار درد ايشانم مگر كه مرگ رسد تا ز مرگ جان ببرم * و گر چنين گذرد زندگى است زندانم مرا به قهر تو گويى سوى شكنجه كشند * اگر به مهر بخوانند بر سر خوانم به كام من شده دندان سياه چون انگشت * ز بس گذشته بر آن آه آتش افشانم دهان چو كورهء حداد شد ز آتش دل * عجب مدار چو بينى سياه دندانم ز بس‌كه بر سر دندان كشيده‌ام تيمار * گه نوشتن از شكل سين هراسانم عجب كه رحمت يزدان به جان من نرسد * بدين صفت كه چو ايوب اسير كرمانم اگر هزار عذابم كند ببايد شكر * چرا كه مستحق صدهزار چندانم
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 276 | رضا قليخان هدايت