تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣

غزليات

بعد ما كاش بسازند سبو از گل ما * تا برآيد مگر از لعل تو كام دل ما
* * *
آه دل مىنكند در دل سخت تو اثر * آرىآرى شكند مشت كجا سندان را
* * *
تير تو ز بس بنشست اى سخت كمان بر دل * جاى مژه‌ام از چشم سر برزده پيكانها
* * *
نه تنها روى شهرآشوب دارد * بت من هرچه دارد خوب دارد من آن گرگم كه يوسف را دريداست * چنين فرزند اگر يعقوب دارد
* * *
آنكه بيگانه‌صفت مىرود امروز ز پيشم * دوش در خانهء خود خواند به مهمانى خويشم
* * *
جاى اشك از مژه‌اى ديده اگر خون بفشانى * اين نه آبى است كز آن آتش ما را بنشانى

قطعه و رباعيات

چاره‌يى گرچه وقت اخذ صلات * شعرا را بجز سماجت نيست ليك امروز حاجتم گر ازو * برنيايد مرا لجاجت نيست بر سر قبر جد او فردا * بىشكم جز قضاى حاجت نيست
* * *
كاشى پسرى كه مايه شيرينى را * دزديده رخش ز لاله رنگينى را محمود كسى است در صفاهان كامروز * بشكسته ز كاشى چنين چينى را
* * *
قصاب پسر كه دنبه سرمايهء اوست * برتر ز لطافت از پرى مايهء اوست چون دنده نهد به ياد پس ران بگذر * از سينه و گردنش كه پيرايهء اوست
* * *