شوخى كه خيال من بر آن مىگردد * گرد همهكس چو دلبران مىگردد
بود آنكه مرا لبادهء دوك كنون * چون چرخ به كام ديگران مىگردد
* * *
در صومعه . . . قصهء تازه كند * در دير كشيش ذكر آوازه كند
آسوده كسى كه بر حديث هر دو * يك گوش چو در يكى چو دروازه كند
* * *
از بهر شكار آن صنم موىكمند * با جامهء لالهگون برآمد به سمند
هركس كه ز دور ديد او را مىگفت * بادى بوزيد و آتشى گشته بلند
* * *
و له ايضا
گفتم به خلاف پيش افيون نخورم * يعنى كه دگر شراب گلگون نخورم
گيرم شب جمعه باشد و ماه رجب * ساقى چو رضا شود بگو چون نخورم
* * *
من رندم و خرقه را نمازى نكنم * چون . . . دو روى حيلهسازى نكنم
تا بچه ميسر است گر حور بهشت * باشد به خدا كه . . . بازى نكنم
557 توحيد شيرازى
اسمش ميرزا اسماعيل خلف الصدق ميرزا محمد شفيع مشهور به ميرزا كوچك متخلص به وصال رحمه اللّه است كه حال و مقالش در حرف واو مرقوم خواهد افتاد خود وى جوانى است كه از عمرش سى و يك سال گذشته با برادر اكبر خود ميرزا احمد وقار از مسكن مألوف به دارالخلافهء تهران آمدند و بعد از چندين سال مهاجرت از ديدار آنان بهرهمند شدم . فرزندان وصال حفظهم اللّه تعالى هريك صاحب كمال و حال و در خطوط نسخ و شكسته و نستعليق خوشنويس . وى نيز