فرمانفرما شد و ميرزا محمد رحيم در خدمت خاقان صاحبقران حكيمباشى و نديم و به فخر الدوله ملقب شد و عزتى كامل حاصل كرد بالاخره به شيراز آمد و با فرمانفرما زيست . در اوايل دولت محمد شاه كه از مكهء معظمه مراجعت مىكرد در معصومهء قم مريض و فوت شد .
جنابش را با من بنده التفاتى خاص بود غزليات فصيح داشت و گاهى استماع مىرفت و سيدى خوشمحاوره و مجلل بود ، از آن جناب است :
گر خداونديت بايد بندگى كن شاه را * خواجگان در بندگى جستند قدر و جاه را
* * *
چشم توام مىكشد به ابرو و مژگان * جنگ چو با ترك شد به تير و كمان است
* * *
بجز از خم به خم زلف تو و دانهء خال * كس نديدم كه به يكدانه نهد دامى چند
* * *
حاصل از زندگى آن را كه نه جز بندگى است * شرط انصاف نباشد كه كنى آزارش
* * *
در دلتنگ چسان جاى گزيد است غمش * دل كم از قطره و افزون غمش از دريايى
و له
بيابانى است عشق اى دل كه پيدا نيست پايانش * به منزل كى رسى تا گم نگردى در بيابانش
ندانم عشق را ملت ولى هركس كه شد عاشق * مسلمان كافرش مىخواند و كافر مسلمانش
553 پريشان قراگوزلو
اسمش مرتضى قلى بيك و از امجاد و انجاد آن طايفه است . روزگارى در نزد حكام و اعاظم معزز و مكرم مىزيسته آخر درگذشت . از اشعار اوست :