داستان عشق يك افسانه نبود بيش ليك * هركسى طور دگر مىگويد اين افسانه را
* * *
از مكافات اى جوان غافل مشو كاخر بسوخت * پاى تا سر شمع گر خود سوخت پر پروانه را
* * *
من به فكر تو و سرگرم نصيحت ناصح * به گمانش كه مرا گوش به افسانهء اوست
* * *
اعتبارم به در دوست ازين بتوان يافت * كه به كويش چو روم هيچكسم دشمن نيست
* * *
نه شعلهء برقى و نه باران سحابى * در باديهء عشق چه بىقدر گياهيم
* * *
برد قاصد سوى آن نامهربان پيغام من * كاش تا گوشى دهد ز اول نگويد نام من
* * *
بر زبانش نگذرد جز نامم از تأثير عشق * با وجود آنكه نتوان برد پيشش نام من
* * *
بسمل امروز منم در همه آفاق و نشاط * اصفهان فخر به دو دارد و شيراز به من
* * *
نيست عيبى بر رندان بتر از خودبينى * جهد كن تا مگر از خويش فراموش كنى
552 بيدل شيرازى
اسم شريفش حاجى ميرزا رحيم اجداد عظامش در سلك علما و حكما در نزد سلاطين صفويه حكيمباشى و نديم بودهاند والد ماجدش ميرزا سيد محمد طبيب به التماس كريمخان از اصفهان به شيراز آمده متوطن شد فرزندان ازو متولد شدند حاج ميرزا محمد باقر ملاباشى نواب