گفتم كه مگر چو به سى برسى * يا بى خود را دانى چه كسى
در سى درسى ز كلام خدا * رهبر نشدت به طريق هدى
از سى به چهل چو شدى و اصل * جز جهل نشد ز چهل حاصل
و اكنون كه به شصت رسيدت سال * خالى نشدى يكدم ز و بال
در راه خدا قدمى نزدى * بر لوح وفا رقمى نزدى
در علم رسوم چه دل بستى * بر اوجت اگر كه برد پستى
راهى ننمود اشاراتش * دل شاد نشد ز بشاراتش
تا كى ز شفاش شفا طلبى * از كاسهء زهر دوا طلبى
در راه طريقت او رو كن * با نان شريعت او خو كن
كان راه نه ريب درو نه شك است * وان نان نه شور و نه بىنمك است
علمى به طلب كه كتابى نيست * يعنى ذوقى است خطابى نيست
علم رسمى همه خسران است * در عشق آويز كه علم آن است
از مثنوى موسوم به سوانح الحجاز مشهور به نان و حلوا
مرحبا اى عندليب خوشنوا * فارغم كردى ز قيد ماسوى
اى نواهاى تو نار موصده * زو به هر بندم هزار آتشكده
بازگو از نجد و از ياران نجد * تا در و ديوار را آرى به وجد
آنكه از ما بىسبب افشاند دست * عهد را ببريد و پيمان را شكست
از زبان آن نگار تندخو * از پى تسكين دل حرفى بگو
شب كه بودم با هزاران كوه درد * سر به زانوى غم و بنشسته فرد
آن قيامت قامت پيمانشكن * آفت دوران بلاى مرد و زن
از درم ناگه درآمد بىحجاب * لبگزان از رخ برافكنده نقاب
طرهء مشكين به دوش انداخته * وز نگاهى كار عالم ساخته
يك دمك بنشست بر بالين من * رفت و با خود برد عقل و دين من
گفتمش كى بينمت اى خوشخرام * گفت نصف الليل ليكن فى المنام