بگذر ز علم رسمى كه تمام قيل و قال است * تو و درس عشق اى دل كه تمام وجد و حال است
* * *
ز مراحم الهى نتوان بريد اميد * مشنو حديث واعظ كه شنيدنش و بال است
و له
به عالم هر دلى كاو هوشمند است * به زنجير جنون عشق بند است
به كف دارند خلقى نقد جانها * سرت گردم مگر بوسى به چند است
بهايى گرچه مىآيد ز كعبه * همان دردىكش زناربند است
و له
دى مفتيان شهر را تعليم كردم مسئله * و امروز اهل ميكده رندى ز من آموختند
يا رب چه فرخ طالعند آنان كه در بازار عشق * دردى خريدند و غمى دنيا و دين بفروختند
چون رشته ايمان من بگسسته ديدند اهل كفر * يكرشته از زنار خود بر خرقهء من دوختند
در گوش اهل مدرسه يا رب بهايى شب چه گفت * كامروز آن بيچارگان اوراق خود را سوختند
و له ايضا
ز جام عشق او مستم دگر پندم مده ناصح * نصيحت گوش كردن را دلى هشيار مىبايد
مرا اميد بهبودى نماندست اى خوشا روزى * كه مىگفتم علاج اين دل بيمار مىبايد
بهايى بارها ورزيد عشق اما جنونش را * نمىبايست زنجيرى ولى اينبار مىبايد
* * *
با آنكه در ره عشق در منزل نخستم * چندان گريستم خون كز ديده دست شستم