تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 30

مساهمون:

ص٣٠
گه خرقهء ريايى پوشم كه شيخ وقتم * گه زير خرقه زنار بندم كه بت‌پرستم
* * *
مىكشد غيرت مرا غيرى اگر آهى كشد * ز آنكه مىترسم كه از عشق تو باشد آه او

و له

دين و دل به يك ديدن باختيم و خرسنديم * در قمار عشق اى دل كى بود پشيمانى زاهدى بميخانه سرخ‌رو ز مى ديدم * گفتمش مبارك باد بر تو اين مسلمانى زلف و كاكل او را چون به ياد مىآرم * مىنهم پريشانى بر سر پريشانى

و له ايضا

شراب عشق مىسازد تو را از سر كار آگه * نه تدقيقات مشايى نه تحقيقات اشراقى بهايى خرقهء خود را مگر آتش زدى امشب * جهان پر شد ز دود كفر سالوسى و زراقى

من رباعياته

در ميكده دوش زاهدى ديدم مست * تسبيح به گردن و صراحى در دست گفتم ز چه در ميكده جا دارى گفت * از ميكده هم به‌سوى حق راهى هست
* * *
هر تازه‌گلى كه زيب اين گلزار است * گر بينى گل و گر بچينى خار است از دور نظر كن و مرو پيش كه شمع * هرچند كه نور مىنمايد نار است
* * *
ديدى كه بهايى چو غم از سر وا كرد * ار مدرسه رفت و دير را مأوى كرد مجموع كتابهاى علم رسمى * از هم بدريد و كاغذ حلوا كرد
* * *
تا نيست نگردى ره هستت ندهند * اين مرتبه با همت پستت ندهند چون شمع قرار سوختن تا ندهى * سررشتهء روشنى به دستت ندهند
* * *