تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
به زارى مردن از هجران مرا در آرزوى تو * بسى بهتر كه آيم غير را بينم به كوى تو گر از جورت نمىنالم نه از صبر است از آن ترسم * كه يابد ديگرى از ناله‌ام راهى به‌سوى تو دوستى از بهر پيغام ار فرستم سوى تو * دشمن جانى شود با من چو بيند روى تو

و له

پهلو نگذارم ز غم عشق تو بر جاى * اى راحت جان جاى به پهلوى كه دارى
* * *
گر نگويى سخن از ناز به من معذورى * كه ندارى دهنى تا كه بگويى سخنى
* * *
كاش از خنجر بيداد مرا زار كشى * چون مرا عاقبت از حسرت ديدار كشى
* * *
اى خوش آن دم كه به صد زاريم از ناز كشى * كنى از خنده دگر زنده‌ام و باز كشى

544 بهار دارابى

اسمش ميرزا محمد على بن شيخ اسحاق شيخ الاسلام دارابجرد فارس بعد از پدر به جهت امضاى منصب پدر به دار الخلافه آمد چندى اين امر به تعويق افتاد آخر به خدمت ميرزا عبد الوهاب اصفهانى معتمد الدوله رفته معروض داشت كه شرط كلى شيخ الاسلامى عدم سواد و تدين است و من جامع هر دو شرطم كه منصب پدر من بوده و ديگرى شايستهء آن نيست در اين صورت چرا مرا معطل فرموديد به همين تفصيل عرضه داشته حكمش صادر و روانهء مقصد شد . اگرچه چنين گفته ولى مردى با فضل و اخلاق و دين‌دار بوده گاهى شعرى مىگفته اين دو بيت ازو