در پيشگه پيلان روان البرز تن گردون توان * چون كشتى بىبادبان خرطومشان لنگر همه
از توپها آوا نگر گيتى پر از غوغا نگر * آتش دم اژدرها نگر در رزمگه صفدر همه
از برقشان پرمشعله شد كشتزار سنبله * وز صدمهشان پرزلزله اين تودهء اغبر همه
بربط فسونساز آمده يا سامرى باز آمده * كز وى در آواز آمده از سحر گاو زر همه
بلبل به بانگ پهلوى ره گو به صوت راهوى * خوانده به بزم خسروى اين نظم تر از بر همه
اى چاكران درگهت دارا و اسكندر همه * وى خاك بوسان رهت كيخسرو و نوذر همه
چترت همايى پرفشان چون آفتاب از خاوران * از شرق تا غرب جهان آورده زير پر همه
مقهور قهرت قاهره در حكمت اين نه دايره * خدام قصرت يكسره افزونتر از قيصر همه
روزى كه سهم پردلان از هم در هفت آسمان * گردد به دشت كين عيان هنگامهء محشر همه
از هول برزو برزها ريزد ز هم البرزها * كوبد به مغفر گرزها چون پتك آهنگر همه
ميدان چه بيژن شود چون كام اهريمن شود * سرها همه بىتن شود تنها شود بىسر همه
با تيغ و خنجر بر زمين افشانى اندر دشت كين * سورى ز برگ ياسمين لاله ز نيلوفر همه
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 262
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٢٦٢