تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
به روز هجر وعده‌ام از آن دهد به وصل خود * كه تا كشد غمش مرا به درد انتظارها
* * *
بشكست پروبالم خوشحال شدم كايد * روزى كه به كار آيد بىبال‌وپرى ما را
* * *
از كين من هنوز دل عالمى پر است * روزى ز مهر نام منش بر زبان گذشت
* * *
صد بار گرچه راندى ما را به خوارى اى دوست * از تو هنوز داريم اميد يارى اى دوست چه غم كه غير به بزم وصال يار من است * دو روز نگذرد او هم به حال زار من است

و له

مرا ز غفلت صياد ناله و زارى است * گمان خلق كه فريادم از گرفتارى است
* * *
غمم كشد چو دل از دست داده‌اى بينم * چرا كه جز تو درين شهر دلربايى نيست
* * *
بىطاقتى سوى توام آرد و گرنه من * دانم كه بوى مهر در آب و گل تو نيست اى كاش رانى از جفا چون خوانى از دلداريم * تا فكر كار خويشتن هركس كند از خواريم
* * *
خوكردهء دردم بكش دست اى طبيب از چاره‌ام * گر مىتوانى سعى كن كافزون شود بيماريم
* * *
جان دادم و از لعل تو دشنام گرفتم * بنگر كه چه آسان ز لبت كام گرفتم
* * *
دل ز دستم برده‌اند اما نمىدانم كه برد * غم‌زده بر ابرو اشارت مىكند ابرو به چشم
* * *
در خم زلف تو آويخت دل و شانه به هم * تا چه سازند ببينيم دو ديوانه به هم تا چه مستى به سر باده‌كشان باز آرد * لب ميگون تو شد با لب پيمانه به هم
* * *
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 264 | رضا قليخان هدايت