543 بهار شيروانى
ميرزا نصر اللّه نام دارد و اصلش از شيروان شماخى است و در جوانى به عزم سياحت و تجارت به مسافرت بلاد پرداخت و به هندوستان افتاد سالها در آن حدود متوقف بود در اين سال كه سنهء يك هزار و دويست و هفتاد و پنج است به دار الخلافه آمد و صحبتش دست داد و ديگرباره عزيمت خراسان كرد طبع خوشى دارد و ازوست :
چه شد تأثير جز اين نالهء بىحاصل ما را * كه كرد از قتل ما آخر پشيمان قاتل ما را
تو دارى جاى در دل اى جفاجو زان همىترسم * كه خود آزرده گردى چون بيازارى دل ما را
* * *
شايد دهم سزاى دل زار خويش را * انداختم به سنگدلى كار خويش را
در انتظار وصل تو از مرگ مىدهم * هردم تسلى دل بيمار خويش را
* * *
بارها خون شده دل گرچه ز خوى تو مرا * مىكشد باز دل خون شده سوى تو مرا
چون ببينم رخ خوب تو كه سيلاب سرشك * نگذارد نفسى بر سر كوى تو مرا
* * *
آمد ز پى پرسش و از رشك بمردم * كايا كه خبر داده ز بيماريم او را
و له ايضا
غير را راندى ز بزم خويش و من مردم ز غم * زان كه دانستم از آن انجام كار خويش را
* * *
فتادم از غمش بسى ميان رهگذارها * نكرد سوى من گذر گذشت گرچه بارها
* * *