تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩

542 بندهء تبريزى

نام نامىاش ميرزا محمد رضى و خلف الصدق ميرزا محمد شفيع تبريزى بوده والد و ولد هر دو در دولت خاقان مغفور صاحبقران ترقيها نموده‌اند پدرش چندى وزير آذربايجان و خود سالها منشى الممالك ايران و از ندماى خاص خاقان عرش آشيان . خطوط شكسته و هر دو را بس درست و خوش مىنگاشته و در كمالات صورى و معنوى مسلميت داشته كتاب زينت التواريخ كه كتابى است مستطاب به نام نامى خاقان از آن جناب است و سالها وى و بعضى ارباب كمال آسوده‌خاطر و فارغ‌بال در اصفهان به اتمام اين خدمت اشتغال داشته‌اند و ميرزا عبد الرحيم اشتهاردى وى را در اين امر ممد و معاون بوده بارى خاقان مغفور به وى خنجرى مرصع اعطا فرموده كه در هنگام سلام با لولهء قرطاس و خنجر الماس به حضور مىرفته آخر الامر از نهايت دقت در امورات روزگار و حيرت از آثار ليل و نهار به مرض دق گرفتار و در سنهء 1222 به رحمت ايزدى پيوست . برحسب امر اعلى نعشش را به نجف اشرف نقل كردند گاهى به تركى و گاهى به فارسى و تازى نظم و نثرى سرود و از جمله قصايد وى اين قصيده است كه به جواب فريد احول اصفهانى فرموده است ازوست :

در مدح شاهنشاه مغفور صاحبقران گويد

دوش كز گيسوى شب بر مه نقاب آمد پديد * بر رخ كافور سوده مشك ناب آمد پديد چهرهء نسرين به زير طرهء سنبل نهفت * شد تذرو از ساحت گلشن غراب آمد پديد در شفق از ماه نو بر گوشهء بزم سپهر * ساغر سيمين پر از لعلى شراب آمد پديد تير روشن‌راى مشكين‌كلك چون دستور شاه * خامه بر دستى و در دستى كتاب آمد پديد