اى سليمان زمن چشمم ز حسرت شد هزار * جبهء ماهوت هست اين جوشن داود نيست
پيش اصحاب طريقت نزد ارباب سلوك * بستن عهد و شكستن اين همه معهود نيست
شيوهء محمود مىخواهى بگفتت كار كن * خود تو محمودى و ليكن شيوهات محمود نيست
و له
مست صهباى نظم قاآنى * كه برو رحمت خداى فره
چون اجل آمدش به ساقى دهر * پى تاريخ گفت ساغر ده
رباعى
آن شوخ پسر كه روى روشن دارد * از عنبر تر به ماه جوشن دارد
يغما كردند سيم خامش رندان * پيداست كه سيم ناب دشمن دارد
* * *
تهماسبقلى ساعد و ساقى دارد * از حق مگذر سرين چاقى دارد
در چرب نمودن سبيل رندان * با دنبهء خويش اتفاقى دارد
* * *
از بيشوكم آنچه مال اندوخته شد * از شعلهء بيداد و ستم سوخته شد
يكباره چراغ بخت ما شد خاموش * آن روز كه اين چراغ افروخته شد