تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
از كوى خود انصاف نباشد كه برانى * اين قوم كه عمرى است سگ كوى تو باشند
* * *
بگذر بر سرم اى عمر گران‌مايه دمى * كه دمى با تو به يك‌عمر برابر گذرد
* * *
به زير تيره‌شب زلف روى روشن تو * فرشته‌اى است كه در چنگ اهرمن باشد
* * *
گفت با ديده غم عشق و عيان ريخت سرشك * دل بيچاره نداند به كه گويد رازش
* * *
كى دهد دست كه او مست و خراب افتد و من * هى ببويم شكن زلف و ببوسم دهنش
* * *
در دست سر زلف دلارام گرفتم * شب بر سر دست آمد و آرام گرفتم
* * *
قاتل هركه دررسد تن به هلاك در دهد * تن به هلاك در دهم من برود چو قاتلم
* * *
آه كه مى ندانمت شمع كدام محفلى * اى كه هميشه روى تو بوده چراغ محفلم
* * *
به مى خوردن چه بنشينى مپوشان چشم از ياران * كه تا پوشند چشم از گردش پيمانه مىخواران به شام تيره‌روزان اى سهيل مرحمت پرتو * به كشت تشنه‌كامان اى سحاب مكرمت باران
* * *
حلقهء اهل شوق را قصه دراز مىكنى * زان سر زلف خم به خم حلقه چو باز مىكنى
* * *
موجى از هر مژه برخاست به ويرانى ما * آخر اى ديدهء خونبار مگر دريايى
* * *