تا چند به كاخ اندر اى لعبت مهوش * تا چند بود خوى تو با مجمر آتش
چون روى خوشت صحن چمن آمده دلكش * هنگام نشاط است و گه عشرت و رامش
برخيز و ز ساقى بطلب بادهء بىغش * بخرام يكى جانب بستان ز شبستان
بر عيش و تماشا يكى از خانه برون شو * كز فيض هوا آمده اين دهر كهن نو
گيتى نه كم از باغ بهشت است به يك جو * وان باغ شكوفه فلكى ز اختر باضو
تل گشته سمن در چمن آنگونه كه پرتو * ريزد گهر مدح خداوند در ايوان
غزليات
دلم از حلقهء آن طره به در مىنرود * گوى بنگر كه رها مىنكند چوگان را
* * *
پدر خواهد كه برد زلفكان چون كمندش را * پسر حيران كه چون سازد گرفتاران بندش را
* * *
سپندش خال و دودش زلف و آتش چهرهء روشن * عبث بىدود مىخواهد براين مجمر سپندش را
* * *
به رقص ار ساقى مستان شبى مستانه برخيزد * هرآن عاقل كه بنشيند به دو ديوانه برخيزد
چنان در پاى خم افتاده ديدم مست پرتو را * كه روز حشر هم نتواند از ميخانه برخيزد
* * *
بس دليران قوىپنجه كه در مقتل عشق * پيش شمشير محبت سپر انداختهاند
خبر اين دل ديوانه از آن سلسله پرس * كه سر زلف به خم تا كمر انداختهاند
* * *
شادى هر دوجهان خيمه زند گر به دلم * غم عشق تو محال است كز اين دل برود
* * *
هر طرف مىنگرم شور قيامت برپاست * تا كجا جلوهگر آن سرو سهى بالا بود
* * *
طره و زلف توام سخت پريشان دارند * كافرم من اگر اين سلسله ايمان دارند
* * *