تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
آفاق و مطبوع طباع اولو الالباب شد درين ايام به دارالخلافهء تهران آمد و صحبتش روزى گشت بس خليق و مهربان و خوش‌طبع و نكته‌دان اشعارش پسنديده و اخلاقش حميده است . ازوست :
سيراب كرد كوه و در و دشت را سحاب * ساقى بيار باده و بنشين به كار آب آن آب سرخ در ده اى تازه‌گل كه هست * در رنگ و بوى رشك گل و غيرت گلاب خوش‌خوش ز روى دختر رز پرده برفكن * كز رخ فكنده شاهد زيباى گل نقاب خون كبوتر از دل بط برگشا كه باز * صوت هزار شد بدل نغمهء غراب پا در ركاب كرده چو ايدون خديو گل * هى باده خورد بايد از آن خسروى ركاب روشن شود به خلق چو گيرى قدح به كف * مى هست آفتاب و قدح‌خواره آفتاب

خطاب به خامه

اى كلك گهر سنج من اى ابر گهربار * در گوهر تو خيره شود ديدهء اخيار هيچ از تو بجز شكر اهواز نزايد * يك شبر نى و اين همه‌ات شكر دربار ما خود نى خطى نشنيديم كه گردد * آبستن مشك ختن و نافهء تاتار تا گشته سرانگشت منت رخش سوارى * در دودهء اقلام شدى قافله سالار هم عنبر تر بارى برنامه به خرمن * هم مشك تتر آرى بر صفحه به خروار كس غير تو اى شاخهء مرجان شبه‌زاى * هرگز بنديد است چنين سرخ سيه‌كار من طايركى از تو عجب‌تر نشنيدم * هم داغ به دل دارى و هم لاله به منقار مانند خط سبز و لب سرخ نكويان * آلوده لبت گاه به شنگرف و به زنگار هر نقطهء مشكين كه چكد از تو به دفتر * زيبنده‌تر از خال بتان است به رخسار با سر همه پويى و شگفتا كه سرت را * چون باز ببرند شوى تند به رفتار

و له

عيد آمد مبارك و ميمون * رفتن روزه بس مبارك‌تر در ميخانه بازگشت و شكست * قدر محراب و مسجد و منبر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 253 | رضا قليخان هدايت