آفاق و مطبوع طباع اولو الالباب شد درين ايام به دارالخلافهء تهران آمد و صحبتش روزى گشت بس خليق و مهربان و خوشطبع و نكتهدان اشعارش پسنديده و اخلاقش حميده است .
ازوست :
سيراب كرد كوه و در و دشت را سحاب * ساقى بيار باده و بنشين به كار آب
آن آب سرخ در ده اى تازهگل كه هست * در رنگ و بوى رشك گل و غيرت گلاب
خوشخوش ز روى دختر رز پرده برفكن * كز رخ فكنده شاهد زيباى گل نقاب
خون كبوتر از دل بط برگشا كه باز * صوت هزار شد بدل نغمهء غراب
پا در ركاب كرده چو ايدون خديو گل * هى باده خورد بايد از آن خسروى ركاب
روشن شود به خلق چو گيرى قدح به كف * مى هست آفتاب و قدحخواره آفتاب
خطاب به خامه
اى كلك گهر سنج من اى ابر گهربار * در گوهر تو خيره شود ديدهء اخيار
هيچ از تو بجز شكر اهواز نزايد * يك شبر نى و اين همهات شكر دربار
ما خود نى خطى نشنيديم كه گردد * آبستن مشك ختن و نافهء تاتار
تا گشته سرانگشت منت رخش سوارى * در دودهء اقلام شدى قافله سالار
هم عنبر تر بارى برنامه به خرمن * هم مشك تتر آرى بر صفحه به خروار
كس غير تو اى شاخهء مرجان شبهزاى * هرگز بنديد است چنين سرخ سيهكار
من طايركى از تو عجبتر نشنيدم * هم داغ به دل دارى و هم لاله به منقار
مانند خط سبز و لب سرخ نكويان * آلوده لبت گاه به شنگرف و به زنگار
هر نقطهء مشكين كه چكد از تو به دفتر * زيبندهتر از خال بتان است به رخسار
با سر همه پويى و شگفتا كه سرت را * چون باز ببرند شوى تند به رفتار
و له
عيد آمد مبارك و ميمون * رفتن روزه بس مباركتر
در ميخانه بازگشت و شكست * قدر محراب و مسجد و منبر