دلم از ديدن آن لب ز قدت در طرب آيد * همچو طفلى كه به چشم از سر نخلش رطب آيد
ترك چشم تو به دل نيزه فروبرده ز مژگان * نيزهدارى نه همين روز مصاف از عرب آيد
* * *
در هر شب تارى كه دل زان تار گيسو بگذرد * باريك گردد آنچنان بيچاره كز مو بگذرد
* * *
ز ملك بيخوديم نيست ميل كشور ديگر * فداى چشم تو ساقى بيار ساغر ديگر
* * *
مست ميگونلب تو مردم و من از همه بيش * خاصه اكنون كه در آن باده ز خط ريخت حشيش
* * *
اى كه گفتى دل گمكرده ز زلفم بستان * ما دل خود نشناسيم ز بسيارى دل
* * *
مژه و ابروى خونريز تو پيوست به هم * داد در صيد دلم تير و كمان دست به هم
جا ندارد كه دو چشم تو سوى هم نگرند * فتنه خيزد ز ملاقات دو بدمست به هم
* * *
در آغوشم قدرت را جاست گفتم * كمان را تير زيبد راست گفتم
رخم چون روز نوروز است گفتى * بر و زلفت شب يلداست گفتم
* * *
رفته از كفر دو چشمت دل و دينم از كف * يك مسلمانم و در دست دو كافر چه كنم
* * *
گفتمش دل به غمت دادم و ننمودم سود * گفت اين بسكه بخوانند تو را بيدل من
و له ايضا
كشت مرا چشم تو از نظر انداختن * شيوهء آهوى توست شير نر انداختن