به خود مپيچ گرت طرهيى پريشان نيست * كه عارض تو بهشت است و جاى شيطان نيست
* * *
دور از آن چهره و لب زيست نيارد كردن * دل كه هم سادهپرست آمد و هم بادهپرست
* * *
شد گوشهنشين خال تو در كنج لب آرى * كار همه دلسوختگان گوشهنشينى است
* * *
به اشارت كشد ابروى تو دل را سوى خويش * چشم بد دور كه هم قبله و هم قبلهنماست
* * *
شعلهيى از شرر هجر به دوزخ بفرست * تا بدانند كه سوزانتر از آن نارى هست
* * *
حسن تو تسخير چين و هند نموده * خال تو هندوستان و روى تو چين است
* * *
گفتى چه خورانند به بيمار محبت * اين از دگرى پرس كه من خواب و خورم نيست
* * *
با چهر و لب و خندهء شيرين تو در بزم * حاجت به گل و شمع و شراب و شكرم نيست
* * *
دل سپه توست وان شهى تو كه اصلا * غم ز پريشانى سپاه ندارد
* * *
ميل دل جانب ابروى كج توست بلى * هركه سير است ز جان روى به شمشير كند
گفتم كه كنم سنگدلى پيشه چو پولاد * سرپنجهء سيمين تو پولادشكن شد
و له
آن سر زلف پر از خم آشيان دل بود * الفت عصفور با مار سيه مشكل بود
هركه را دلبستهء زنجير زلف يار شد * ترك آن ديوانه را گويد اگر عاقل بود
* * *