از غزليات اوست
بر آن چشم و لبم چشم است گاه اينجا و گاه آنجا * مرادم زين دو يك بوسه است خواه اينجا و خواه آنجا
* * *
به پيرى صيد شد دل آهوى چشم جوانى را * كه هر تير نگاهش كرده صيد ابروكمانى را
كمان را واشود دل هر زمان گيرد به دل تيرى * از آن پيرانهسر خواهم به بر رعنا جوانى را
تنم كامد هلالى بدر گردد گيرم ار دربر * مه فربه سرينى دلبر نازك ميانى را
نگارينا ز سخت و سست از هركس خبر گيرى * نجويد جز تو و من سستعهد و سختجانى را
و له
كشت به سر بريده مو اين دل غم رسيده را * نيش زدن كه ديده است افعى سر بريده را
* * *
كرده با چشمش اگر آهوى چين همچشمىيى * بىگمان نيست خرد مردم صحرايى را
* * *
گفتمش دور از رخت چشم مرا بدحالتى است * گفت دورى به ز چشم بد رخ خوب مرا
* * *
معلما سخن از عشق گو كه طفل دلم * طفيل سورهء يوسف بخواند قرآن را
* * *
ز خال گوشهء چشم تو چشم دشمن دور * كه دوستى غريبى است ترك و هندو را
* * *
چون ز من كرد نهان آن رخ چون آينه را * رخ عيان كردن اگر آينه را آيين است
* * *