تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
گر شگفتى نيست در ياقوت تر لؤلؤ نهان * هم شگفتى نيست گر جزعى گهر پالاستى عنبرين ابروى او گر ماه نو نبود چرا * شورشى پيدا ازو در اين دل شيداستى ور مه نو باشد ابرويش چرا شد عنبرين * ماه نو كى ديده‌اى كز عنبر ساراستى زاغ اگر نبود سر زلف سيه كارش چرا * در جگر خاييدنم بىباك و ناپرواستى ور بود زاغ ازچه‌رو بگزيده جا در آفتاب * زاغ را در زير پر كى بيضهء بيضاستى آتش گويا بود لعلش وزو در شورشم * آتشم گويا به دل زان آتش گوياستى آتش گوياش را تا جا بود در آب رخ * ز اشك و آه خود مرا در آب و آتش جاستى گر قيامت نيست موزون قامت دلجوى او * آفتابش ازچه‌رو يك نيزه بر بالاستى ور قيامت باشد آن قامت جهان بر پا چراست * چون شود بر پا قيامت كى جهان برپاستى تا دل و اندام او چون آهن و ديبا بود * آهن و ديبا بسى شايسته و زيباستى كار ما و عقل ما از آهن و ديباى او * سخت همچون آهن است و سست چون ديباستى دود تلخى دارم از حلواى شيرينش به كام * كى شنيدستى كه تلخى حاصل از حلواستى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 248 | رضا قليخان هدايت