تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
بهشتى گر زره پوشد شرابى گر سخن گويد * رخ آن خوب‌چهرستى لب آن طرفه يارستى به چشمم چون كمان رستم آمد تا دو ابرويش * جهانم بر جهان بين تيره چون اسپند يارستى رخش مه زلف مشكين عقده مه در عقده بس روشن * قرار آنگه كه مه در عقده گيرد بىمدارستى چشاند ار مىفروشى باده‌خوارى را مى شيرين * لبش آن مىفروشستى دلم آن باده خوارستى ز جزعم بىلبش تا چند خيزد لعل و ريزد دُر * مگر چشمم كف گوهرفشان شهريارستى

و له

سرو من تا ضيمران بر ارغوان سايد همى * ارغوان از نرگسم بر شنبليد آيد همى گر روا باشد كه سايد ضيمران بر ارغوان * هم روا باشد كه نرگس ارغوان زايد همى نرمى آهن اگر از تابش آتش بود * ز آه گرمم نرمى آن دل را چرا نايد همى گر لب جان‌پرورش عيسى نمىباشد چرا * مردگان را از تبسم زنده فرمايد همى ور لبش عيسى بود چون باده پيمايد به خلق * كى شنيدستى كه عيسى باده پيمايد همى در كف چشم خوشش گر نيست ابرو ذو الفقار * چهره را از خون مردم چون بيندايد همى ور بخوانم ذوالفقارش چون سليح كافر است * ذو الفقار اندر كف كافر نمىبايد همى

و له ايضا

عارضش ماه است و لب ياقوت شكرخاستى * گر ز مه ياقوت و از ياقوت شكر خاستى گه گهر پالا بود جزعم گهى بيجاده‌بار * زير ياقوتش نهان تا لؤلؤ لالاستى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 247 | رضا قليخان هدايت