بهشتى گر زره پوشد شرابى گر سخن گويد * رخ آن خوبچهرستى لب آن طرفه يارستى
به چشمم چون كمان رستم آمد تا دو ابرويش * جهانم بر جهان بين تيره چون اسپند يارستى
رخش مه زلف مشكين عقده مه در عقده بس روشن * قرار آنگه كه مه در عقده گيرد بىمدارستى
چشاند ار مىفروشى بادهخوارى را مى شيرين * لبش آن مىفروشستى دلم آن باده خوارستى
ز جزعم بىلبش تا چند خيزد لعل و ريزد دُر * مگر چشمم كف گوهرفشان شهريارستى
و له
سرو من تا ضيمران بر ارغوان سايد همى * ارغوان از نرگسم بر شنبليد آيد همى
گر روا باشد كه سايد ضيمران بر ارغوان * هم روا باشد كه نرگس ارغوان زايد همى
نرمى آهن اگر از تابش آتش بود * ز آه گرمم نرمى آن دل را چرا نايد همى
گر لب جانپرورش عيسى نمىباشد چرا * مردگان را از تبسم زنده فرمايد همى
ور لبش عيسى بود چون باده پيمايد به خلق * كى شنيدستى كه عيسى باده پيمايد همى
در كف چشم خوشش گر نيست ابرو ذو الفقار * چهره را از خون مردم چون بيندايد همى
ور بخوانم ذوالفقارش چون سليح كافر است * ذو الفقار اندر كف كافر نمىبايد همى
و له ايضا
عارضش ماه است و لب ياقوت شكرخاستى * گر ز مه ياقوت و از ياقوت شكر خاستى
گه گهر پالا بود جزعم گهى بيجادهبار * زير ياقوتش نهان تا لؤلؤ لالاستى