تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
شب كه بىماه رخت پهلو نهم بر خوابگاه * هر رگى در پيكرم تير است و هر مو خنجر است مى همىخوانند لعلت را و من در حيرتم * زان كه مى تلخ است و شيرين‌تر لبت از شكر است از فغان من بپابرخاستى بىاختيار * صور را آرى دلالت بر قيام محشر است گر سخن بودى هنر اكنون به كيش خواجگان * آن هنر عيب و سخاوت نيز عيب بدتر است هم سخا مرغى است با سيمرغ در يك آشيان * هم وفا جنسى كه با اكسير از يك گوهر است خلق را بر مدح انكار است از بيم صله * نظم اگر صحف سماوى ناظم ار پيغمبر است

و له

دوشينه كه شد چيده بسى شمع دگربار * در محفل مهراج شب از ثابت و سيار با جان فگارم غم مهجورى جانان * با جسم نزارم الم دورى دلدار كرد آنچه كند برق فروزنده به خرمن * كرد آنچه كند آتش سوزنده به گلزار چشمم به ره دلبر و رويم ز فراقش * چون حلقهء در بودى و چون كاه به ديوار ناگاه درآمد ز درم آن مه و گفتى * خورشيد جهان‌تاب عيان شد به شب تار صد غمزه نهان او را در جزع سيه‌مست * صد خنده عيان او را بر لعل گهربار روى و قد دلجويش اين طوبى و آن خلد * خال و خم گيسويش اين مهره و آن مار بنهاد لبم بر لب و با گوشهء دامان * اشكم بسترد از مژه و گرد ز رخسار

و له ايضا

فصل بهار آمد بيار آن بادهء صاف اى پسر * در بزم مىخوران بيار از لعل تر نقل و شكر