تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠
چه نيكو به زن گفت دهقان ده * كه نانى به ايتام همسايه ده كه چون ما نمانيم ز انعام ما * گرسنه نمانند ايتام ما
* * *
به دوران دو كس را اگر ديدمى * به گرد سر هر دو گرديدمى يكى آنكه گويد بد من به من * دگر آنكه پرسد بد خويشتن
* * *
دلم سوخت بر سالكى رهنورد * كه مىگفت با حسرت و سوز و درد كه عمرى درين راه بشتافتم * نه رستم نه وارسته‌اى يافتم
* * *
بر آن تخت زرين كه جم مىنشست * شنيدم چو برخاست اين نقش بست چه بايد ازين تخت زر خاستن * نيرزد نشستن به برخاستن
* * *
يكى از اسيران شيرين‌نفس * نمىراند در بزم از خود مگس كه چون گيرد از راندن من كران * مبادا دهد زحمت ديگران

و له غزليات

گرفتم اينكه گشايند پاىبستهء ما * چه مىكنند به بال‌وپر شكستهء ما گواه آنكه نه رند و نه زاهديم بس است * پيالهء تهى و سبحهء گسستهء ما
* * *
تا فلك كارى به كار من نداشت * هيچ‌كس يارى چو يار من نداشت ساقى ز باده تا خم پير مغان پر است * پر كن قدح كه شعبدهء آسمان پر است
* * *
به من شد مهربان آن ماه ترسم آسمان بيند * كه با من آسمان نتواند او را مهربان بيند خوش است اين باغ و اما باغبانش حيف نتواند * گلى بر شاخسار و بلبلى در آشيان بيند