تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
جهان خداى محمد شه مظفر غازى * كه عرش بىشكيش را به فرش ناصيه فرسا چو دست او به سخاتا به مهر شيون معدن * چو لعل او به سخن تا سپهر لؤلؤ لالا ظهور عدلش بر كتف بسته دست تطاول * وفور بذلش در گل نهفته پاى تقاضا

و له ايضا

دى گاه بامداد كه از قيرگون قراب * بنمود تيغ بيضا چون بيضه از غراب زين بحر پرحباب عيان شد سفينه‌اى * بسته به او ز هر سو زرين دو صد طناب يونس ز حوت سر زده حوت از كنار يم * نور خدا ز طور عيان شد كليم از آب زال فلك گريست به سوكش چو پر كشيد * خون سياوش از سر تيغ فراسياب خنديد روزگار ز روى عجب چو ديد * دامان صوفى سحر آلودهء شراب بگرفت آسمان طبق زر به روى دست * بهر نثار مجلس شاه فلك جناب

و له

اى لبت ياقوت و خالت مشك و رويت آفتاب * وصلت آسايش عتابت صلح و هجرانت عذاب در جهان روى تو جنت را بود قائم‌مقام * بر زمين لعل تو عيسى را بود نايب مناب خيمهء دل را خيال قامتت سيمين‌ستون * گردن جان را كمند كاكلت مشكين طناب زلف تو هندوست گر هندو كشد مه در بغل * چشم تو آهوست گر آهو شود مست از شراب

و له

زينهار اى نامسلمان اين چه چشم كافر است * اى عجب كاين كافر حربى به محراب اندر است