جهان خداى محمد شه مظفر غازى * كه عرش بىشكيش را به فرش ناصيه فرسا
چو دست او به سخاتا به مهر شيون معدن * چو لعل او به سخن تا سپهر لؤلؤ لالا
ظهور عدلش بر كتف بسته دست تطاول * وفور بذلش در گل نهفته پاى تقاضا
و له ايضا
دى گاه بامداد كه از قيرگون قراب * بنمود تيغ بيضا چون بيضه از غراب
زين بحر پرحباب عيان شد سفينهاى * بسته به او ز هر سو زرين دو صد طناب
يونس ز حوت سر زده حوت از كنار يم * نور خدا ز طور عيان شد كليم از آب
زال فلك گريست به سوكش چو پر كشيد * خون سياوش از سر تيغ فراسياب
خنديد روزگار ز روى عجب چو ديد * دامان صوفى سحر آلودهء شراب
بگرفت آسمان طبق زر به روى دست * بهر نثار مجلس شاه فلك جناب
و له
اى لبت ياقوت و خالت مشك و رويت آفتاب * وصلت آسايش عتابت صلح و هجرانت عذاب
در جهان روى تو جنت را بود قائممقام * بر زمين لعل تو عيسى را بود نايب مناب
خيمهء دل را خيال قامتت سيمينستون * گردن جان را كمند كاكلت مشكين طناب
زلف تو هندوست گر هندو كشد مه در بغل * چشم تو آهوست گر آهو شود مست از شراب
و له
زينهار اى نامسلمان اين چه چشم كافر است * اى عجب كاين كافر حربى به محراب اندر است