به آن گناه كه بيگانه را كسى نكشد * تو بىوفا همه ياران آشنا كشتى
رباعيات
هجر تو نصيبم اى دلفروز مباد * بر جان من اين آتش جانسوز مباد
آن روز كه من پيش توام شب نشود * وان شب كه تو در پيش منى روز مباد
* * *
اين دل سر راهى به نگارى نگرفت * اين ديده فروغى ز عذارى نگرفت
اين پا روزى به خاك كويى نرسيد * اين دست شبى دامن يارى نگرفت
* * *
نقشى به خطا نبسته كلك تو ز خط * در دايرهء وجود ذات تو نقط
جان بخشى و جان ستانى اما نه غلط * آنگاه سخا كنى و اين گاه سخط
538 اسيرى اصفهانى
نامش حسين خان و از متأخرين بوده است و آذر بيگدلى او را ملاقات نموده است . پدرش صاحب جمع زرگر خانهء نادر شاه و خود درويش مشرب و مردى آگاه طبع خوشى داشته گاهى غزلى مىپرداخته و مثنوى به بحر تقارب به طرز سعدى ساخته قطعههاى دوبيتى خوب دارد كه از جمله اين چند قطعه از وى قابل نگارش است و فقير مىنگارد :
به كسرى چه خوش گفت بوزرجمهر * كه تا مىخرامد به كامت سپهر
مبادا به كس كينه ورزد دلت * ملرزان دلى تا نلرزد دلت
* * *
يكى اره بر پاى سروى نهاد * به دست وى آن سرو از پا فتاد
دگر روز دادش مكافات دست * كه از نخلى افتاد و پايش شكست
* * *