شسته حواريون به خون جامه ز بخت واژگون * غوك همىكند كنون بر لب چشمه گازرى
كرده مشاطگى گزين دست يلان تيغزن * سوده به تختگاه زين پاى زنان سعترى
پهلوى شير مىدرد گاو به زور فربهى * شاخ ز گاو مىخورد شير ز شرم لاغرى
بر كف پور زال بين تيغ نموده سوزنى * بر سر پيره زال بين مقنعه كرده مغفرى
هدهد و افسر جمى قنفذ و تير رستمى * هند و عفاف مريمى عقرب و شكل عبقرى
از غزليات اوست
دم مردن شدى دمساز چون من ناتوانى را * مرا گر زنده كردى كشتى از رشكم جهانى را
* * *
قوت پروازم اى صياد چون سوى تو نيست * اين قدر نالم كه سوى آشيان آرم تو را
* * *
به آن درخت زيان يا رب از خزان مرساد * كه زير سايهء خود مرغ بىپرى دارد
* * *
مطرب امشب ناله سركردست نايى مىزند * در ميان ناله حرف آشنايى مىزند
خدمت ديرين ما بين ور نه در آغاز عشق * هركه را بينى دم از مهر و وفايى مىزند
* * *
صبا ز من به حريفان زيردست آزار * بگو كه كاركنان فلك زبردستند
* * *
فرياد كه چندان ز وفاى تو به مردم * گفتم كه كنون جور تو باور نكند كس
* * *
اين مزد قاصدى است كه آيد ز كوى تو * كاو را دوباره باز فرستم بهسوى تو
بعد از اين اى مدعى چون بر در جانان روى * من هم آيم از قفاى و ايستم پهلوى تو
يا تو را بينند و بگشايند در بر روى من * يا مرا بينند و نگشايند در بر روى تو
* * *
گيرم رها كنندم مشكل رسم به جايى * زين بال كش قفس ريخت نيمى و دام نيمى
* * *