تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
چو درج لؤلؤام شد برج دلو اندر نظر پيدا * درو چون ماه كنعان زهرهء تابنده را مسكن شناور اندرين درياى اخضر حوت و تير آنجا * چو يونس صبحدم مشغول ذكر ايزد ذو المن همه‌شب چشم چون چشم ستاره داشتم حيران * كه تا بينم چه فتنه زايد اين فرتوت آبستن ز قنديل كواكب شد شبستان جهان خالى * فروغ مشعل خور سر برون آورد از روزن نم ابر بهارى شسته گرد از دامن صحرا * دم باد شمالى رفته خار از ساحت گلشن زمين را ابر آذارى پى مشاطگى آمد * سفيدابش ز نسرين سود بر روغازه از روبن شكوفه چون ستاره ريخته هر شاخ در شبنم * فكنده گوشوار و مرسله بر گوش و بر گردن چه بايد خواند ديوى تلخ‌گو را شوخ شيرين‌لب * چرا گويم زنى روباه‌دل را مرد شيراوژن گدايى را چرا ريزم به دامن مخزن قارون * عجوزى را چه آويزم به بازو نيزهء قارن نه رادان سرو دانندش كشد گر پار گل بر پا * نه مردان شاه خوانندش نهد گر زن به سر گرزن

و له ايضا

نقل مهان گذارمت هان به خلاف نشنوى * راز جهان شمارمت هين به گزاف نشمرى سال به پنجه اين زمان آمد و نيست در گمان * كز ره كينه آسمان كم كند اين ستمگرى خاصه كنون كه هر تنى دم زده از تهمتنى * خاصه كنون كه هر سرى كرده هواى سرورى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 237 | رضا قليخان هدايت