چو درج لؤلؤام شد برج دلو اندر نظر پيدا * درو چون ماه كنعان زهرهء تابنده را مسكن
شناور اندرين درياى اخضر حوت و تير آنجا * چو يونس صبحدم مشغول ذكر ايزد ذو المن
همهشب چشم چون چشم ستاره داشتم حيران * كه تا بينم چه فتنه زايد اين فرتوت آبستن
ز قنديل كواكب شد شبستان جهان خالى * فروغ مشعل خور سر برون آورد از روزن
نم ابر بهارى شسته گرد از دامن صحرا * دم باد شمالى رفته خار از ساحت گلشن
زمين را ابر آذارى پى مشاطگى آمد * سفيدابش ز نسرين سود بر روغازه از روبن
شكوفه چون ستاره ريخته هر شاخ در شبنم * فكنده گوشوار و مرسله بر گوش و بر گردن
چه بايد خواند ديوى تلخگو را شوخ شيرينلب * چرا گويم زنى روباهدل را مرد شيراوژن
گدايى را چرا ريزم به دامن مخزن قارون * عجوزى را چه آويزم به بازو نيزهء قارن
نه رادان سرو دانندش كشد گر پار گل بر پا * نه مردان شاه خوانندش نهد گر زن به سر گرزن
و له ايضا
نقل مهان گذارمت هان به خلاف نشنوى * راز جهان شمارمت هين به گزاف نشمرى
سال به پنجه اين زمان آمد و نيست در گمان * كز ره كينه آسمان كم كند اين ستمگرى
خاصه كنون كه هر تنى دم زده از تهمتنى * خاصه كنون كه هر سرى كرده هواى سرورى