تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
بشتاب كه تا سال دگر گل به گلستان * نايد نه به زارى نه به زور نه به زر بر بررسته ز سرتاسر هر شاخ كنون برگ * هر برگ به گل حامله هر گل بثمر بر

و له

برد و برد اندوه ز دل رويم و رايم * روزى كه جوان بودم و امروز كه پيرم بىواسطه ظالم‌كش و مظلوم‌رهانم * تيغ كف سلطان قلم دست وزيرم در سامعهء بىادبان شيون و شبنم * در ذايقهء خشك‌لبان شكر و شيرم بر دامن ظالم نزنم دست تظلم * او گرچه غنى باشد و من گرچه فقيرم من باز سپيدم چه غم از زاغ سياهم * من شير جوانم چه غم از روبه پيرم از من نگه عجز نديد است و نبيند * دشمن همه خود دوزد اگر ديده به تيرم

در مدح ميرزا نصير طبيب اصفهانى گفته

فرود آمد چو شاه اختران زين نيلگون توسن * افق را نعل سيمين هلال افتاد در دامن شب آمد شد سليمان فلك در خلوت مغرب * فروزان حلقهء انگشترى ز انگشت اهريمن گريزان شد ز ضحاك فلك جمشيد خور و اينك * تهى جام جهان‌افروزش اندر طرف نيلىدن مه نو چون منيژه تن نزار و قد خم افتاده * به طرف چاه مغرب مهرش اندر چاه چون بيژن فروخفت آتش خور گويى اندر طور و پيدا شد * نشان نعل نعلين شبان وادى ايمن عيان يك‌نيمهء كف الخضيب و نيمه‌اش پنهان * چو ساغركش نگارين دست مه‌رويان سيمين‌تن