536 الفت كاشانى
نامش ميرزا محمد قلى و اصلش از ايل جليل افشار و در خدمت نواب شجاع السلطنه حسنعلى ميرزا مستوفى و نامهنگار بوده چندى نيز به فارس پا گذاشته در آن وقت مؤلف نيز در فارس توقف داشته اغلب شرف صحبتش دست دادى و ابواب مسرت بر روى احباب گشادى در سنهء 1240 وفات يافته و به دار عقبى شتافته ديوانش قريب به پنج هزار از همه جنس اشعار و بيشتر غزليات آبدار است قليلى از تغزلاتش تيمنا نگاشته شد . ازوست :
لغز
چه مرغى است آن مرغك پرنيانپر * كه در زير پر بيضه دارد ز آذر
پرىوار نه ماه پنهان ز مردم * به سالى سه مه آشكار است و دلبر
پرش چار و پا چار و اين طرفه كز وى * نه پرواز بينى نه دنبال و نه سر
بر و دوش او گلشنى سربهسر گل * در آغوش او گلخنى پر ز اخگر
شود گه به گه پرنيانپوش و فربه * بود بىگه و گاه عريان و لاغر
به بزم اندرون لاكپشتى است گوئى * كش از لاك بيرون نديد است كس سر
به خاكسترش جايگاهى چو آتش * بر آتشگهش آشيان چون سمندر
نه خار است جسمش ولى همچو خارا * همه آتشش در نهان است مضمر
نه كشتى بود ليك ماند به كشتى * كه در بحرى از آتش انداخت لنگر
نه گردون بود ليك ماند به گردون * كه از عرصهاش جلوهگر بينى اختر
بود توأم عرش فرخنده نامش * ولى پايهاش نيست از فرش برتر
بر از آسمان پايهاش وين عجب بين * ز بىمايگى هر گدا راست همسر
صداع آورد بوى او وين عجبتر * كش از بوست مشكوى خسرو معطر
گشايد چو پربينى از چارسمتش * فروزنده كانون و سوزنده مجمر
به كانون بزم ملكزاده ماند * كه سوزند در وى همى عود و عنبر