تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠

536 الفت كاشانى

نامش ميرزا محمد قلى و اصلش از ايل جليل افشار و در خدمت نواب شجاع السلطنه حسنعلى ميرزا مستوفى و نامه‌نگار بوده چندى نيز به فارس پا گذاشته در آن وقت مؤلف نيز در فارس توقف داشته اغلب شرف صحبتش دست دادى و ابواب مسرت بر روى احباب گشادى در سنهء 1240 وفات يافته و به دار عقبى شتافته ديوانش قريب به پنج هزار از همه جنس اشعار و بيشتر غزليات آبدار است قليلى از تغزلاتش تيمنا نگاشته شد . ازوست :

لغز

چه مرغى است آن مرغك پرنيان‌پر * كه در زير پر بيضه دارد ز آذر پرىوار نه ماه پنهان ز مردم * به سالى سه مه آشكار است و دلبر پرش چار و پا چار و اين طرفه كز وى * نه پرواز بينى نه دنبال و نه سر بر و دوش او گلشنى سربه‌سر گل * در آغوش او گلخنى پر ز اخگر شود گه به گه پرنيان‌پوش و فربه * بود بىگه و گاه عريان و لاغر به بزم اندرون لاك‌پشتى است گوئى * كش از لاك بيرون نديد است كس سر به خاكسترش جايگاهى چو آتش * بر آتشگهش آشيان چون سمندر نه خار است جسمش ولى همچو خارا * همه آتشش در نهان است مضمر نه كشتى بود ليك ماند به كشتى * كه در بحرى از آتش انداخت لنگر نه گردون بود ليك ماند به گردون * كه از عرصه‌اش جلوه‌گر بينى اختر بود توأم عرش فرخنده نامش * ولى پايه‌اش نيست از فرش برتر بر از آسمان پايه‌اش وين عجب بين * ز بىمايگى هر گدا راست همسر صداع آورد بوى او وين عجب‌تر * كش از بوست مشكوى خسرو معطر گشايد چو پربينى از چارسمتش * فروزنده كانون و سوزنده مجمر به كانون بزم ملكزاده ماند * كه سوزند در وى همى عود و عنبر