آن دو به سطوت نگين خاتم دولت * آن دو به شوكت طراز مسند و ايوان
سطوت اين چاك كرده زهرهء مريخ * شوكت آن برشكسته پيكر كيوان
كلك يكى خامهسوز شاهد جوزا * راى يكى ديدهدوز صاحب سرطان
حكم يكى را قضا نشسته به درگه * امر يكى را قدر ستاده به فرمان
خنصر آن داده زيب و زينت خاتم * خاتم اين برده آب دست سليمان
هم از مثنويات اوست
آينهء دل چو شد از عشق صاف * يار در آن جلوه كند بىخلاف
آينه چبود دل پاك اى پسر * پاكى از آلايش خاك اى پسر
بيخودى از عشق كدام است هان * دست فرو شستن از اين خاكدان
از دودلى يكدل و يكتا شدن * ديده فروبستن و بينا شدن
خاك نه منزلگه و مأواى توست * طاير چرخى نه زمين جاى توست
جاى تو شد برتر از افلاكيان * پاى كش از كشمكش خاكيان
ارض و سما بهر تو آراستند * حاصل از آن هر دو تو را خواستند
شرط وفا نى كه تو گمكردهراه * طالب چاه آيى و افتى ز گاه
* * *
علاج زخم خدنگى كه از تو بر بصر آيد * نمىشود مگر از لطف ناوك دگر آيد
برون نمىرود از سينهام خدنگ جفايت * نشسته تا كه ز پيكان ديگرش خبر آيد
534 اميد نهاوندى
ميرزا ابو الحسن نام و در نهاوندش مقام . از خاقان مغفور لقب خانى فرا يافته و در خدمت نواب محمود ميرزا به معارج قرب شتافته گويند پنج هزار بيت ديوان دارد ديده نگرديده ازوست :