ديدى آخر كه آن خر ابله * كرد كارى كه قدح او كردم
پس ازين گر . . . زن او را * ندريدم . . . نامردم
قطعه و غزليات
من در سماع از اينكه حديث تو مىكند * ناصح در اين خيال كه گوشم به پند اوست
* * *
با قصهء محشر به جهان عيش حرام است * پس مصلحت آن است كه باور نكند كس
* * *
در شب آدينه انگورى كه در خم مىكنم * نيم آن را بهر حرمت وقف مردم مىكنم
* * *
به وقت كشتنم آهى ز سينه سر زد آه * نشد كه كشتهء تيغ تو بىگناه شوم
* * *
دم از وارستگيها مىزدم گفتا بلى رستى * پس از كويم برو گفتم روم گفتا توانستى
* * *
به پايان شد حديث دل ز بس گفتيم و نشنيدى * سرآمد رشتهء الفت ز بس بستيم و بگسستى
و له
چون چنين شد كه رزق مقسوم است * به ضرورت رسد چه پخته چه خام
شادى آنكه در جهان اختر * نخورد وقت چاشت انده شام
533 اخگر همدانى
صاحب سفينة المحمود نامش را عبد المحمد و مشربش را تصوف و شغلش را تحرير به تحرير آورده و چند بيتى ازو مرقوم كرده ، من بنده متابعت آن كتاب كردهام و زياده ازين پى نبردهام :