سحاب گشته درّافشان چنان به صحن چمن * كه دست خسرو گيتىستان گه ايثار
به گاه بزم دلش چيست بحر گوهرزاى * به وقت رزم كفش چيست ابر آتشبار
و له
خانهء الطاف خلقش را بود خلد آشيان * جامهء اجلال جودش را بود چرخ آستين
رايت راى رزينش راست بيضا ماهچه * پايهء جاه رفيعش راست ظل عرش برين
باشد از گرز سمينش ظلم و كين دايم نزار * باشد از تيغ نزارش ملك و دين دايم ثمين
كى همىخوانم نيالش چاكرش باشد نيال * چون همىگويم تكينش بندهاش باشد تكين
535 افسر كردستانى
اسمش ميرزا مرتضى و خلف ميرزا عبد الكريم معتمد الاياله والى كردستان خسرو جان بوده است در عنفوان جوانى در سنهء 1262 رحلت يافته ازوست :
گويند در آذار شود شاد دل زار * غمگين دل من بين كه نشد شاد در آذار
نيسان و ايازم به چه كار آيد بىدوست * آذار و بهارم به چه كار آيد بىيار
هان اى مه تابان كه رسيدت مه آبان * بگسار مى لعل چو بيجادهء تابان
زى رز رو از دختر رز فايده برگير * در خز خز و از دست طرب مائده بستان
* * *
اى ساقى روحانى زان بادهء ريحانى * يك رطل گرانم ده تا چند گرانجانى
شبهاى دراز اين دل اندر خم آن كاكل * چون روز كند يا رب زنجيرى و زندانى