تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
سحاب گشته درّافشان چنان به صحن چمن * كه دست خسرو گيتىستان گه ايثار به گاه بزم دلش چيست بحر گوهرزاى * به وقت رزم كفش چيست ابر آتشبار

و له

خانهء الطاف خلقش را بود خلد آشيان * جامهء اجلال جودش را بود چرخ آستين رايت راى رزينش راست بيضا ماهچه * پايهء جاه رفيعش راست ظل عرش برين باشد از گرز سمينش ظلم و كين دايم نزار * باشد از تيغ نزارش ملك و دين دايم ثمين كى همىخوانم نيالش چاكرش باشد نيال * چون همىگويم تكينش بنده‌اش باشد تكين

535 افسر كردستانى

اسمش ميرزا مرتضى و خلف ميرزا عبد الكريم معتمد الاياله والى كردستان خسرو جان بوده است در عنفوان جوانى در سنهء 1262 رحلت يافته ازوست :
گويند در آذار شود شاد دل زار * غمگين دل من بين كه نشد شاد در آذار نيسان و ايازم به چه كار آيد بىدوست * آذار و بهارم به چه كار آيد بىيار هان اى مه تابان كه رسيدت مه آبان * بگسار مى لعل چو بيجادهء تابان زى رز رو از دختر رز فايده برگير * در خز خز و از دست طرب مائده بستان
* * *
اى ساقى روحانى زان بادهء ريحانى * يك رطل گرانم ده تا چند گران‌جانى شبهاى دراز اين دل اندر خم آن كاكل * چون روز كند يا رب زنجيرى و زندانى