تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
پى الزام قبطىطينتان چون موسى عمران * كند دستت يد و بيضايى و كلك تو ثعبانى مه نو نيست كز نظارهء قصر جلال تو * به دندان مىگزد چرخ كهن انگشت حيرانى

هم از تغزل قصيده‌اى است كه به جهت مؤلف موزون كرده

كه‌ام بنده در شهر رى خوار و زارى * غريبى حزينى عليلى فگارى چو گيسوى دلدار خاطر پريشى * چو ايام دانا سيه‌روزگارى ز رفتار مانده خرامان تذروى * ز گفتار خامش خوش‌الحان هزارى به چرخ خرد منكسف آفتابى * به شهر سخن مبتذل شهريارى به صد حسرت و درد از حصر افزون * به روى حصيرى به كنج حصارى لآلى شعرم به قدر شعيرى * ندارد بها نزد هر دون شعارى نه‌ام همزبانى كه از مهربانى * ز آيينهء دل زدايد غبارى شب و روز از هجر يار و ديارم * نه در دل شكيبى نه در تن قرارى مه و سال از بهر رود عزيزم * ز هر ديدهء من روان رودبارى بود كار من بار محنت كشيدن * بجز اين ندارم دگر كار و بارى مگر در سخن نام من شهره سازد * درين شهر دانشورى نامدارى خداوند كيهان‌بينش هدايت * كه هم حق‌شناس است و هم حق‌گذارى

531 انيس نهاوندى

اسمش ميرزا يوسف و از ملازمان شاهزاده محمود بود پس از تحصيل كمالات و تكميل شاعرى در سنهء 1237 عالم را بدرود نمود . به اندازهء دو هزار بيت شعر دارد . اين چند بيت از او نوشته شد :
آنكه ز رفعت بر از سپهر برين است * چتر جلال خدايگان زمين است وانكه به وسعت فزون ز كون و مكان است * عالم جاه نصير دولت و دين است