پى الزام قبطىطينتان چون موسى عمران * كند دستت يد و بيضايى و كلك تو ثعبانى
مه نو نيست كز نظارهء قصر جلال تو * به دندان مىگزد چرخ كهن انگشت حيرانى
هم از تغزل قصيدهاى است كه به جهت مؤلف موزون كرده
كهام بنده در شهر رى خوار و زارى * غريبى حزينى عليلى فگارى
چو گيسوى دلدار خاطر پريشى * چو ايام دانا سيهروزگارى
ز رفتار مانده خرامان تذروى * ز گفتار خامش خوشالحان هزارى
به چرخ خرد منكسف آفتابى * به شهر سخن مبتذل شهريارى
به صد حسرت و درد از حصر افزون * به روى حصيرى به كنج حصارى
لآلى شعرم به قدر شعيرى * ندارد بها نزد هر دون شعارى
نهام همزبانى كه از مهربانى * ز آيينهء دل زدايد غبارى
شب و روز از هجر يار و ديارم * نه در دل شكيبى نه در تن قرارى
مه و سال از بهر رود عزيزم * ز هر ديدهء من روان رودبارى
بود كار من بار محنت كشيدن * بجز اين ندارم دگر كار و بارى
مگر در سخن نام من شهره سازد * درين شهر دانشورى نامدارى
خداوند كيهانبينش هدايت * كه هم حقشناس است و هم حقگذارى
531 انيس نهاوندى
اسمش ميرزا يوسف و از ملازمان شاهزاده محمود بود پس از تحصيل كمالات و تكميل شاعرى در سنهء 1237 عالم را بدرود نمود . به اندازهء دو هزار بيت شعر دارد . اين چند بيت از او نوشته شد :
آنكه ز رفعت بر از سپهر برين است * چتر جلال خدايگان زمين است
وانكه به وسعت فزون ز كون و مكان است * عالم جاه نصير دولت و دين است