تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
به هرجا لشكر انگيزد كه با بدخواه بستيزد * ز اهل آسمان خيزد نداى مرحبا اهلا

در لغز خامه و مدح جناب جلالت مآب فخر المحققين حاج ميرزا آقاسى سلمه الله

چيست آن لعبت كه دارد پيكرى مانند مار * ليك در پيكر دوسر دارد بسان ذو الفقار خود پياده مىرود اما نشسته بر سه اسب * هم توان گفتش پياده هم توان خواندش سوار سر كند پيدا تنش برند چون از تن سرش * بىزبان گويد سخن هرگه شود پاسخ‌گذار چون ميان ليلى و چون ديدهء مجنون بود * هم تن او لاغر و هم ديدهء او اشكبار پيكر او زردرنگ و چهرهء او تيره‌گون * همچو روى عاشقان و همچو گيسوى نگار لشكر آرايد ز ملك زنگ و اقليم حبش * گاه ملك زنگ گيرد گاه اقليم تتار دانى آن لعبت چه باشد كلك فخر عالم است * آنكه بر وى دانش و فرهنگ دارند افتخار ابر بخشش حاجى آقاسى كه از رشك كفش * خون به دل باشد معادن را ز لعل آبدار عقل از وى باشرافت فضل از وى باشكوه * علم از وى باكرامت شرع از وى برقرار طبع او سحرآزماى و نطق او معجز بيان * راى او بيضاضياى و كلك او معنىنگار با سخايش يم بخيل و با جلالش دهر تنگ * با علوش چرخ پست و با جمالش مهر تار زو انيس بره گرگ و زو جليس گور شير * زو رفيق صعوه باز و زو شفيق مور مار

و له ايضا

نوبهار آمد و از بيم فريدون ربيع * خيل ضحاك خزان سوى عدو كرد آهنگ تاج بنهاد چو كى نرگس شهلا بر سر * جام بگرفت چو جم لالهء حمرا در چنگ گل برافروخته رخ سرو برافراخته قد * سار سركرده نوا فاخته بنواخته چنگ