باز نداند سفيه را از دانا * باز نداند لبيب را از نادان
زان كه ببخشد همى مگس را شكر * زان كه بيارد همى هما را ستخوان
و له
رايت ار روى زى سپهر آرد * مهر بنهد به خاك پيشانى
طبعت ار راى زى سحاب كند * چرخ نرهد ز موج توفانى
تا ابد بر برزق نامهء خلق * نام ناميت كرده عنوانى
راندهء كان كف كافى توست * نقد گنجينههاى امكانى
غزليات
تا تير نگاه تو به دل كارگر آمد * اين خون شده مشتاق نگاه دگر آمد
گفتم به وصالت شبى اى مه به سر آرم * دردا كه به هجران تو روزم به سر آمد
521 اختر مازندرانى
از متوسطين معاصرين مىباشد و ازوست :
در غم هجران پرستارت دلا جز ناله نيست * ضعف مىترسم كه آخر بىپرستارت كند
* * *
آن نيمنفس كه با تو بودم * سرمايهء عمر جاودان شد
* * *
زلف منعم كند از ديدن حال تو چه سازم * دست بردن به دُم مار پى مهره نشايد