تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 218

مساهمون:

ص٢١٨
او رفت چو عمر رفتهء من بشتاب * من برگشتم چو بخت‌برگشتهء خويش

و له

بگذشت يار از من و از پى نرفتمش * آرى نمىتوان ز پى عمر رفته رفت مىرود باد گران و به قفا مىنگرد * تا ببيند كه به حسرت نگرانم يا نه

530 اميد كرمانشاهانى

نام نامىاش ميرزا عباس و در شاعرى در همهء ايران روشناس است . سالهاست كه به زبان آورى و سخن‌گسترى معروف و به صفات كمال اخلاق و احوال موصوف است . مدتها در عراق ملكزادگان را مداحى كردى و از خوان انعامشان صله و زله خوردى اكنون در دارالخلافهء تهران و از جملهء مداحان محمد شاه پادشاه زمان است . مردى است آرام و حليم و خليق و با دوستان صديق الحق . در شاعرى طبعش در نهايت متانت و پختگى است گاهى صحبتش دست مىدهد . قصايد خوب دارد همانا هنوز جمع نكرده برخى از آنها در اين كتاب به طريق انتخاب نوشته شد :

من قصائده

شتابان باد عنبربيز شد بر ساحت گلشن * خرامان ابر گوهرريز شد بر دامن دريا يكى بيزان به گلشن توده‌هاى عنبر اشهب * يكى ريزان به دريا رشته‌هاى لؤلؤ لالا چو مستان جام مى بگرفت بر كف لالهء احمر * چو شاهان تاج زر بنهاد بر سر نرگس شهلا نشسته شاه‌وش بر تخت گلبن وز پى خدمت * به پيشش سرو آزاد ايستاده بر سر يك‌پا چو خيل چاكران پيوسته نزد ساقى كوثر * چو جمع قدسيان همواره گرد شافع عقبى در درج لدنى پادشاه كشور امكان * مه برج سلونى آفتاب مشرق لو لا بقول لو كشف كاشف به سر من عرف عارف * به راز مختفى واقف به رمز معنوى دانا