در صفت بهار و مدح شهريار گويد
بار دگر برستاك گلبن بىبر * افسر زرين نهاد گوهر آذر
آمده از جعد دلبران بهارى * باد صبا طيرهبخش طرهء دلبر
باد بهاران چو طبع عنبر لرزان * ابر بهارى چو دست همت داور
ريخت بر اطراف كوهساران لؤلؤ * بيخت بر اكناف جويباران عنبر
برگ گل ايدون به غنچهاند پنهان * چونانك اندر ظلام مهر منور
سيم سيال از فضاى دشت درخشان * چونان كه اندر سيام ماه مزور
آب حيا در جفون نرگس بويا * همچو معانى است در بيان هنرور
داغ هوا در درون لالهء حمرا * همچو افاعى است در دهان فسونگر
و له
درگه شه غيرت چرخ برين كردند باز * چرخ را از خرمن شه خوشهچين كردند باز
هر شكوهى كاسمان را بود اندر طيلسان * آستانش را همى در آستين كردند باز
مطربان مجلس از آواى و بانگ چنگ و نى * گوش سكان فلك را پرطنين كردند باز
رقص را رامشگران از عشوههاى نغز نغز * بس شگفتيها به كار آن و اين كردند و باز
در بدلها عقدهاى پيچپيچ افكندهايم * چون گره از زلفكان عنبرين كردند باز
در شرح حال خود گويد
روز و شب از دور چرخ و گردش دوران * آمد ميزان مرا چو كفهء ميزان
سالى اند است تا كه دور بماندم * چون حدثان از در خديو جهانبان
گرچه به ميزان مساوىاند به تقريب * ليك به تحقيق بر من آمد ميزان
خلقانى چند بود و آن هم خرقه * حاصل كيهان مرا نهفته ز خلقان
تا كه برانداختم زمانه هبا شد * آنچه براندوختم ز حاصل كيهان
خلق زمان راست ميل خصميم آرى * از چه ازيرا كه اشبهند با زمان
نيز ز گردون اميد مهر گسستم * چونكه بديدم به چشم عقل به دوران