تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥

در صفت بهار و مدح شهريار گويد

بار دگر برستاك گلبن بىبر * افسر زرين نهاد گوهر آذر آمده از جعد دلبران بهارى * باد صبا طيره‌بخش طرهء دلبر باد بهاران چو طبع عنبر لرزان * ابر بهارى چو دست همت داور ريخت بر اطراف كوهساران لؤلؤ * بيخت بر اكناف جويباران عنبر برگ گل ايدون به غنچه‌اند پنهان * چونانك اندر ظلام مهر منور سيم سيال از فضاى دشت درخشان * چونان كه اندر سيام ماه مزور آب حيا در جفون نرگس بويا * همچو معانى است در بيان هنرور داغ هوا در درون لالهء حمرا * همچو افاعى است در دهان فسونگر

و له

درگه شه غيرت چرخ برين كردند باز * چرخ را از خرمن شه خوشه‌چين كردند باز هر شكوهى كاسمان را بود اندر طيلسان * آستانش را همى در آستين كردند باز مطربان مجلس از آواى و بانگ چنگ و نى * گوش سكان فلك را پرطنين كردند باز رقص را رامشگران از عشوه‌هاى نغز نغز * بس شگفتيها به كار آن و اين كردند و باز در بدلها عقدهاى پيچ‌پيچ افكنده‌ايم * چون گره از زلفكان عنبرين كردند باز

در شرح حال خود گويد

روز و شب از دور چرخ و گردش دوران * آمد ميزان مرا چو كفهء ميزان سالى اند است تا كه دور بماندم * چون حدثان از در خديو جهانبان گرچه به ميزان مساوىاند به تقريب * ليك به تحقيق بر من آمد ميزان خلقانى چند بود و آن هم خرقه * حاصل كيهان مرا نهفته ز خلقان تا كه برانداختم زمانه هبا شد * آنچه براندوختم ز حاصل كيهان خلق زمان راست ميل خصميم آرى * از چه ازيرا كه اشبهند با زمان نيز ز گردون اميد مهر گسستم * چونكه بديدم به چشم عقل به دوران