از آب و گلم گلى نمىرويد * بس بىثمر است نخل بستانم
همت به سرم قدم بنگذارد * تا دست به هرچه هست بفشانم
هم جامهء تن ز جان كنم پاره * هم جان خود از دو كون برهانم
طومار دكان آفرينش را * درپيچم و رو از آن بپيچانم
زين همنفسان سست اركان * پژمانم و خسته و پريشانم
526 اقبال مازندرانى
اسمش ميرزا على قلى و اصلش از چلاو و آن نام بلوكى است معتبر از دار المرز مازندران و وى در به دو عمر زحمت تحصيل كشيده و به هر سوى دويده تتبعى وافى كرده و اقتفا به ارباب فضل و كمال آورده در عربى و عجمى و نظم و نثر بهره حاصل نموده تاريخى در ذكر سلسلهء عليه قاجار و وقايع نواب غفران مآب محمد حسن خان قاجار و جهانسوز شاه و خاقان شهيد نوشته و چون به حكم نواب شاهزاده محمد قلى ميرزاى ملكآراى مازندران بوده آن تاريخ را ملكآرا نام نموده است به طرزى شايسته و بيانى بايسته كه ادبا و فضلا پسندند نگاشته و به يادگار گذاشته چندى به حكم حضرت دولتشاه شاهزاده محمد على ميرزاى مغفور در خدمت نواب تهماسب ميرزا منصب نگارندگى و دبيرى داشته بالاخره او را در قريهء چلاو مقتول نموده به چاهى افكندند .
بعضى از قصايد او نوشته مىشود :
من قصائده
شنيدهام كه به امر محال در همه حال * قرار مىنپذيرد مشيت داور
چنان كه كوه نگنجد به ثقبهء سوزن * چنان كه بحر نگنجد به ساحت ساغر
من اين سخن به جهان ترهات مىدانم * چرا كه تو ز جهان بيشى و به دو اندر