تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
اندوه روزگار كه پايان نداردى * دايم به عز و ناز بود ميهمان مرا دنيا كه روزگار فنا خواندش خرد * راه از چه اوفتاد درين كاروان مرا نى در عدم قرارى دارم نه در وجود * آواره‌ام كه نيست مقر و مكان مرا اكنون سرم چو گوى به چوگان حادثه است * تا خود به سر چه آيد ازين صولجان مرا قطب جهان چرا نفزايد به قدر من * با آنكه قدر باشد ازو در جهان مرا بىياد خدمتش شبى ار روز كرده‌ام * جان بگسلد ازين بدن ناتوان مرا

هم از قصايد اوست كه در مدايح شاهنشاه گيتى پناه سلطان السلاطين محمد شاه غازى گفته

هستى دو وجه دارد مخفى و ظاهر است * كاندر وجود واجب و ممكن مقدر است خالق ز خلق هيچ ندارد گريز از آنك * خورشيد را چو نور نباشد مكدر است مخلوق هم نباشد يكسان از آنكه نور * هرچ آن به شمع اقرب مىباشد انور است از ممكنات معنى انسان مقدم است * در خلقت ارچه صورت انسان مؤخر است انسان كه باشد آنكه به دانش مسلم است * دانش چه باشد آنچه بقايش ميسر است باشد بقا به دانش و دانش به عقل و عقل * مخصوص آدم است نه محسوس جانور است انسان كامل است بلى مركز وجود * كو عرش و فرش و قطب سپهرش به محور است انسان كامل است بلى مهبط فيوض * كش كاينات يكسره حاضر به محضر است انسان كامل است كه باقى بود به ذات * از جمله كاينات كه نفس پيمبر است بعد از نبى ولى است به هر دورو اين زمان * آن كش به فرق رايت شاه مظفر است سلطان دين محمد شاه است كز ازل * جاويد عهد او را مهد است و بستر است ايوان داد و دين را لطفى مجسم است * ميدان روز و كين را قهرى مصور است آشفته‌اى ز خلقش هر هشت جنت است * آسوده‌اى ز عدلش هر هفت كشور است هم پست پيش قدرش اين طاق نه رواق * هم تنگ بر جلالش اين كاخ شش‌در است

هم در مدح شاهنشاه جهان‌پناه گويد

دوران به عدل و داد قرين آمد * آرى زمان شاه زمين آمد