تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
نفس بازپسين است و نشد بنشينم * اين‌قدر با تو كه از دل نفسى برخيزد
* * *
دل مرا كرده چنين زار و همان در غم عشق * چون به حالش نگرم رحم به حالش دارم
* * *
پرسى گرم ز ديده بود بىتو غرق خون * از حال دل مپرس كه گفتم كنايتى

520 انيس اصفهانى

اسمش محمد صادق و به خوشخوئى معروف و به صفت معامله و تجارت موصوف بوده از اوست :
آيا كه ره آمدنش زد كه نيامد * صد چشم به ره بر سر هر رهگذرى داشت
* * *
جان به‌سختى مىدهد از دورى جانان انيس * مژده باد اى خلق يك‌چندى اجل بيكار نيست
* * *
نشستم تا دهم پندش كه با اغيار ننشيند * نصيحت طفل نادان را ندارد سود برخيزم

521 آشفته ايروانى

اسمش كلب حسين بيك در آغاز جوانى به دارالخلافهء تهران آمده ، گويند جمالى به كمال داشته در خدمت نواب شاهزاده ظل سلطان معزز و مكرم مىزيسته اين چند بيت ازوست :
گفتى مگر به خواب ببينى وصال من * آرى اگر به خواب توان ديد خواب را
* * *