گر بخواهى راز روشنتر تو را گويم كه هست * تيره همچون روز بدخواه خديو كامكار
غزليات
مگر در محمل آن جان جهان است * كه جانها گرد راه كاروان است
سرود عاشقى مشنو ز مرغى * كه از دامش هواى آشيان است
غم عشقش مباد آن بيدلى را * كه فريادش ز جور دلستان است
* * *
ملك جانم عرصهء جولان جانان است و بس * اينچنين كشور بلى مخصوص سلطان است و بس
دلبران گه آفت صبرند و گه آشوب عقل * ترك من تنها به قصد غارت جان است و بس
زان مه گردون دون كس را اميد كام نيست * كامبخشى گر بود امروز خاقان است و بس
زندگى جستم من از خاك درش يا رب كه گفت * كاين اثر تنها همى در آب حيوان است و بس
* * *
هجران نصيب را كى حاصل شود وصالى * يا رب مباد كس را انديشهء محالى
516 انور يزدى
اسمش محمد حسين و از تاجرزادگان آن شهر بوده در عنفوان شباب موزون شده ازوست :
تا ز روى ماه خود روزى نقاب افكندهايم * مهر را از تاب روى او به تاب افكندهايم
دادهايم از مهر آن مه را به دل منزل بلى * مهر او گنج است از آنش در خراب افكندهايم