به خاك درفتد از تيغ تو سران را سر * به برز در شود از گرز تو يلان را يال
515 آزاد حبشى
نامش الماس و از غلامان مملوك ميرزا سيد محمد سحاب بود چون طبعى موزون يافت و آثار ذوق و محبت از وجودش سر برزد حضرت خاقان صاحبقران كه پرورندهء سياه و سپيد و نعمت ده اماء و عبيد بود او را بخواند و بيازمود و بيع كرد و آزاد فرمود و به رتبه و مرتبه مكفى الحوائج و مطلقالعنانش داشت تا از آن ظلمات چنين اشعار چون آب حيات به ظهور آمد ازوست :
اين لغز را در صفت انگشت كه همرنگ او بوده گفته است
چيست آن جرم سيه كز دست جور روزگار * باشدش آتش به جان چون من گه هجران يار
تا نسوزندش نگردد قابل بزم حضور * در حريم قرب خود ناپختگان را نيست بار
زشترو باشد ولى بىزر نيايد در وثاق * تندخو باشد ولى آخر درآيد در كنار
از شرارى در خروش آيد چو ارباب هوس * وز نسيمى در فغان چون عاشقان از بوى يار
در نظرها خوار آيد همچو من ليكن به دى * كاخ از وى رشك بستان است و مجلس چون بهار
بهر زهر سردى دى شد دمش زايندهنوش * وين عجب كاندر برش چون نوش باشد نيش مار