تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١
به خاك درفتد از تيغ تو سران را سر * به برز در شود از گرز تو يلان را يال

515 آزاد حبشى

نامش الماس و از غلامان مملوك ميرزا سيد محمد سحاب بود چون طبعى موزون يافت و آثار ذوق و محبت از وجودش سر برزد حضرت خاقان صاحبقران كه پرورندهء سياه و سپيد و نعمت ده اماء و عبيد بود او را بخواند و بيازمود و بيع كرد و آزاد فرمود و به رتبه و مرتبه مكفى الحوائج و مطلق‌العنانش داشت تا از آن ظلمات چنين اشعار چون آب حيات به ظهور آمد ازوست :

اين لغز را در صفت انگشت كه همرنگ او بوده گفته است

چيست آن جرم سيه كز دست جور روزگار * باشدش آتش به جان چون من گه هجران يار تا نسوزندش نگردد قابل بزم حضور * در حريم قرب خود ناپختگان را نيست بار زشت‌رو باشد ولى بىزر نيايد در وثاق * تندخو باشد ولى آخر درآيد در كنار از شرارى در خروش آيد چو ارباب هوس * وز نسيمى در فغان چون عاشقان از بوى يار در نظرها خوار آيد همچو من ليكن به دى * كاخ از وى رشك بستان است و مجلس چون بهار بهر زهر سردى دى شد دمش زاينده‌نوش * وين عجب كاندر برش چون نوش باشد نيش مار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 201 | رضا قليخان هدايت