با دست و دلش جود و سخا گشته سرشته * در آب و گلش عز و علا گشته مخمر
جنت ز در قصر فلكهاى تو ظاهر * دوزخ به دم تيغ شررزاى تو مضمر
آن روز كه از سم ستوران دليران * افتد به زمين زلزله چون موقف محشر
بر پشت زمين پيكر ابطال كند جا * بر روى هوا طاير ارواح زند پر
بر هركه رسد گرز گران تو شود خاك * از كوه گران است گر آن را همه پيكر
بر جسم تو اين برج حصين است نه خفتان * بر فرق تو اين كوه گرانست نه مغفر
* * *
ز عدل و داد تو شد خانهء ستم ويران * ز دست راد تو شد كشور كرم معمور
به هيچ كار نه بىحكم تو قضا قاضى * به هيچ امر نه بىاذن تو قدر مقدور
به روز معركهء پردلان كه دشت نبرد * شود چو عرصهء محشر محل فتنه و شور
فتد ز گردش و آيد در اضطراب به عكس * فلك ز سهم سوار و زمين ز سم ستور
چنان كه سوزن خياط فى المثل به حرير * خدنگت آرد در استخوان خصم عبور
به رشوه پيش تو آرند خنجر سنجر * به هديه بهر تو جويند مغفر فغفور
و له ايضا
سحر كه خسرو سيارگان به صد اجلال * ز طرف خاور افراخت رايت اقبال
درآمد از درم آن سرو قد بنام ايزد * رخى چو ماه شب چارده به حد كمال
سواد طرهء او تيرهتر ز شام فراق * بياض گردن او تازهتر ز صبح وصال
تبسمى و هزاران هزار تنگ شكر * تكلمى و هزاران هزار غنج و دلال
ز جاى جستم و گشتيم هر دو راه سپر * كه شد عيان به نظر موكب همايون فال
ز بسكه نعرهء جمازهها به لرزه زمين * ز بسكه صدمهء زنبورهها به رعشه جبال
تكاوران جنيبت به زير زين ز انسان * كه در نظاره همىآمد آسمان و هلال
رعايت تو به پهلوى گرگ بسته غنم * حمايت تو در آغوش شير كرده غزال
ز هيبت تو فتد فيل مست را دندان * ز صولت تو فتد شير غاب را چنگال
هوا شود همه اخگر ز بسكه برق سنان * زمين شود همه اختر ز بسكه ميخ نعال