تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 196

مساهمون:

ص١٩٦
مرا سروى است همسايه به گلبن بسته پيرايه * نه از وى بر سرم سايه نه سويش برگ بارستى
* * *
از آن چشمان خون‌خوارت اگر ترسم عجب نبود * كه ترسد هوشيار از مست و از ديوانه دانايى
* * *
سواران قوافل را چه غم از ماندگان باشد * مقيمان سواحل را چه بيم از موج دريايى
* * *
چاكهاى دل من عذر مرا خواسته‌اند * اشرف از ناله ملامت نتوان كرد بناى
* * *
گر تو راى جنگ دارى ما سپر انداختيم * كس نجنگد با كسى كايد ز راه آشتى فصلها بنگاشتى در راه و رسم دلبرى * ليك در باب وفا حرفى در آن ننگاشتى

508 آبانى تهرانى

نامش ميرزا نصر اللّه و در بدايت شباب به شغل عطارى اشتغال داشت پس به كسب كمالات پرداخت و ترقيات كرده جوانى خليق و مهربانى شفيق است . گاهى به نظم مىپردازد از اشعار اوست :
من اشتياق تو را آتشى به جان ديدم * كه هرچه بيش زنى آب شعله بيشتر است طرب‌سراى جهان اى رفيق بر باد است * خوشا كسى كه درين بزم ساغر غم زد

509 امير سنه اردلانى

اسمش اسد اللّه بيك خلف نجفقلى خان و برادرزادهء حسنعلى خان والى كردستان بوده و در سنه