شيشه را ز آمدن شيخ چه پنهان داريد * ما به رسوايى خود طبل تماشا زدهايم
* * *
به دام طرهاش اى دل فغان و زارى كن * قرارگاه تو تيره است بىقرارى كن
* * *
به احتياط شبيخون غم ز من بشنو * به گرد قلعهء دل نهر باده جارى كن
* * *
كوته آن زلف سيه بهر چه اى ماه كنى * رشتهء جان خلايق ز چه كوتاه كنى
* * *
از مداراى تو در كشتن من مىترسم * از پشيمان شدنت بسكه تأمل دارى
* * *
تا برآسايم زمانى از غم نامهربانى * بايدم رفتن به ملكى كز بتان نبود نشانى
* * *
ديشب ز غم هجرت برديم برون جانى * زينسان نبرد يا رب جان هيچ مسلمانى
* * *
دست من و دامانت دامن چه كشى از من * من دست نخواهم زد هر روز به دامانى
* * *
ز كفر و دين كسان نيك و بد مگو زنهار * كه غير ازين نبود دين اگر مسلمانى
* * *
به دلسختى دل يك شهر خستى * هزاران شيشه از سنگى شكستى
* * *
غير ملك دل كه ويران است از چشم خرابت * كى شنيدى كشورى برهم خورد از ناتوانى
* * *
سر زلفش به حال من پريشان است پندارى * ز آهم لرزد اين كافر مسلمانست پندارى
چرا قانع ز غلمانم به نامى * چو نقد اينجا به دست افتد غلامى
ز لب برداشت لب زودم دريغا * ندارد در دهن شكر دوامى