دل پربستهام ياد آمد امروز * كه مرغى مىپريد از طرف بامى
و له ايضا
بهار آمد بزن دستى به كار ساغر اى ساقى * نماند عمر ترسم تا بهار ديگر اى ساقى
* * *
بازآ كه ز عشق سرفرازى بكنيم * با گردش چرخ سفلهبازى بكنيم
سازيم زمانهاى به كام دل خويش * يكچند بيا زمانهسازى بكنيم
507 اشرف تبريزى
اسمش ميرزا على اشرف از اشراف سلسلهء نبيله جابر انصارى نور اللّه روحه است مسقط رأسش قريهء باسلق گرمرود من محالات تبريز بوده و در آن ولايت تحصيل فضائل نموده و در دولت ابدمدت اعلى غالبا به سررشته دارى و پيشكارى شقاقى و گرمرود و سراب كه منصب موروثى اوست منصوب . در سنوات ماضيه به صواب ديد اولياى دولت به منشىگرى سفارت مأمور به تفليس شد و مدت پنج سال به تحريرات انشا پرداخت و چندى نيز نيابت داشت . على الجمله اديبى لبيب و نگارندهاى قادر است و به طيب لهجه و كمال بهجه بىمانند و درين اوقات فرزند او ميرزا معصوم را به جاى او برقرار و او را به حضور شاهنشاهى احضار و به پيشكارى ولايت سراب و گرمرود و وزارت ايلات شقاقى مأمور داشتهاند . گاهى به نظم غزلى مىپردازند بعضى ديده شده از آن جمله است :
غزليات
كشيدم روزگاران بس پريشان روزگارى را * ندانستم به عمرى چاره درد دل فگارى را
نمايد زخم دل اين ديدهء خونين كه در دريا * ز خون دانند صيادان به ماهى زخم كارى را
* * *